تبليغاتX
فرشته كوچولوئي ...
آنگونه كه زندگي ام را زيسته ام ،غالبا" به نظر داستاني رسيده بود كه نه آغازي داشته و نه پاياني.
قطاری که به مقصد خدا میرفت ،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد وگفت : مقصد ما خداست کیست که با ما سفر کند؟کیست که رنج و عشق را توامان بخواهد؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي ست تنها براي گذشتن؟

قرنها گذشت اما بيشمار آدميان جز اندكي بر آن سوار نشدند، از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد . قطار مي گذشت و سبك ميشد زيرا سبكي قانون خداست.

قطاري كه به مقصد خدا ميرفت به ايستگاه بهشت رسيد.

پيامبر گفت : اينجا بهشت است ،مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا آخرين ايستگاه نيست.

مسافراني كه پياده شدند ،بهشتي شدند. اما اندكي باز هم ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :درود بر شما ،راز من همين بود.آنكه مرا ميخواهد در ايستگاه بهشت پياده نميشود.

وآنگاه كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ،ديگر نه قطاري بود و نه مسافري و نه پيامبري.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 11:56  توسط سبا | 
من دلتنگ و خسته

آسمان دلتنگ و خسته

ببار بر خستگی ها

ببار به وسعت و پاکی عشق

ببارید ای کهکشانها به حالمان- شاید

گریه های تو تسکین دهد

این همه دروغ - این همه غرور - این همه دوروئی

این همه درد و رنج انباشته روی زمین را

شاید اشکهای تو زمین را آرم کند

شاید اشکهای تو زمین را پاک کند

شاید دستهای پر محبت تو تسکین دهد اینهمه درد را...

شاید اشکهای تو نقاب از چهره آدمیان برباید

                                                       شاید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 14:55  توسط سبا | 
كودك بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم ،اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم.

كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش ميشد خواند،اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نميفهمد و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم .سكوت "پر" بهتر از فرياد " توخالي " نيست؟

فكر ميكنيم كسي هست كه سكوت ما را بشكند اما افسوس كه انتظار بي فايده است .آنقدر از گذشته سرافكنده ايم كه نميتوانيم به آينده بيانديشيم و آنقدر صهباي نفس سر كشيديم كه جائي براي خدا نگذاشتيم.چه شد كه دلپاك آمديم و رو سياه خواهيم رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/


 حضرت عيسي با ابليس ملاقات كرد و ديد ۵ الاغ را كه بار دارند به جائي ميبرد ؛پرسيد اين بارها چيست ؟

ابليس در جواب گفت : اينها مال التجاره است كه دنبال مشتري ميگردم و ميروم تا مشتري پيدا كنم.

عيسي پرسسيد اين اموال تجاري چيست؟

ابليس گفت: يكي از آنها ظلم است و مشتري آن فرمانروايان هستند .دومي كبر و خودخواهي است ومشتري آن صاحبان و روسا هستند و سومي حسد و رشك است و مشتري آن تاجران هستند.


سخن بزرگان:

اگر ميبيني كسي به روي تو لبخند نميزند ،علت را درلبان فرو بسته خود جستجو كن.     ديل كارنگي

صديق ترين ،بي توقع ترين ،مفيدترين ، دائميترين رفيق ،براي هر كس كتاب است.           مارك توان

دوست مثل پول است ،به دست آوردنش از نگه داشتنش آسانتر است.                    ساموئل باتلر

كسي كه غرور دارد حاضر است گم شود ولي راه را از ديگران نپرسد.                            وانگال    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:52  توسط سبا | 
من كه نتونستم ازش چشم بردارم، شما چطور؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 13:25  توسط سبا | 

 

                         نوشتن نيكوست ، انديشيدن بهتر است

                       هوشمندي نيكوست ، شكيبائي بهتر است

 


 

 

اصول رستگاري

 

مراقب افكار خود باشيد زيرا به گفتار شما تبديل ميشود

مراقب گفتار خود باشيد زيرا به كردارشما تبديل ميشود

مراقب كردارخود باشيد زيرا به عادت شما تبديل ميشود

مراقب عادت خود باشيد زيرا به شخصيت شما تبديل ميشود

مراقب شخصيت خود باشيد

زيرا

به سرنوشت شما تبديل ميشود

 


رنج بخشي از زندگي است ،هيچ انساني وجود ندارد كه بدون رنج زندگي كرده باشد .هركس ناچاراست صليب خود را بر دوش كشد.

وقتي كه دريابيم صليب ما نردباني است كه روح را فراتر ميبرد،آنگاه رنج آزاردهنده نخواهد بود .

"خداوندا به تو نزديكتر" آنگاه هر صليبي ما را به قلب خدا نزديكتر ميكند .

"او " در تمام رنجهايمان با ماست،ما تنها رنج نميبريم.

زندگي بارهاي بيشماري بر دوش ما قرار ميدهد ،برخي سنگين و برخي سبك،اما هيچ گاه باري سنگينتر از آن چيزي كه ميتوانيم حمل كنيم ،بر ما نمينهد .

همراه با بار،توان تحمل آن نيز ميآيد.

همچنان كه بار را بلند ميكنيم ،در مي يابيم كه بار نيز ما را بلند ميكند .

فقط بايد به خدا توكل كنيم و " او" را دنبال كنيم.


اينم دستور يه سس سالاد كاهو خوشمزه براي بانوان باسليقهء وبلاگ (تيزر تبليغاتي شد)

ارده + روغن كنجد + آب ليموترش تازه + اويشن + فلفل سياه + نمك

                                                                               نوش جان

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:10  توسط سبا | 
(ادامه داستان)

فرشته يك لحظه هم برخورد سارا و خانوادهش از جلو چشمانش محو نميشد. او كه تمام اين سالها را به اين اميد سپري كرده بود كه يك جائي توي اين شهر بزرگ، توي اين دنياي پر هياهو و شلوغ، يه تكيه گاه امن و مطمئن داره كه ميتونه روي هميشه بودنش و هميشه داشتنش حساب كنه . به اميد اينكه بالاخره يك روز او را در آغوش خواهد گرفت تا بر دل شكسته اش مرهم گذارد و روح خسته اش را لبريز از عشق كند و نگاه پر از حرفهاي نگفته اش را بخواند اما ديروز گوئي تمام دنياي ساختگيش ،دنياي ۱۳ ساله اي كه خود بر آن پادشاهي كرده و باب ميل خود بر آن فرمانروائي كرده بود را جلوي چشمانش با بي رحمي تمام خراب كرده بودند و او هم بر ويرانه دنياي پاكش كه هيچ زشتي و پليدي در آن جائي نداشت و هر چه در آن بود فقط نياز بود و عشق و محبت ايستاده بود اگر چه ديگر توان ايستادن هم نداشت و بيشتر به كسي مي مانست كه شوك شده و توان بروز هيچ عكس العملي را از خود ندارد.با خود انديشيد نه نميشه باور كرد حتما" كابوس ديدم و هنوز روز جمعه نشده تا به خانه سارا بروم و سرم را روي سينه اش بگذارم و بهش بگويم كه چقدر دوستش دارم ، چقدر برايم عزيز است ، چقدر چشم انتظارش بوده ام .
نه من تصميم داشتم توي اون چند ساعت تمام مدت در آغوشش بنشينم تا مشامم از بوي تنش سيراب شود و قلبم از گرماي تنش، زنده شود و شانه هاي خم شده ام از بودنش،دوباره قد راست كنند و دستهاي خسته ام با لمس دستهايش ،خستگي در كند و دوباره جون گيرد.

روز شنبه فرشته بي رمق از جلسه امتحان به خانه برگشت كه ديد فتانه و بقيه مشغول جمع كردن وسايل منزل هستن و تا فتانه او را دم در ديد بهش گفت: زود باش بيا كمك كن وسايل را جمع كنيم ساعت ۴ ماشين مي ياد كه وسايل رو ببره و هنوز كلي كار داريم ،مواظب باش! چيزي رو نشكني حواستو جمع كن! چرا مثل ماس ايستادي و منو نگاه ميكني! مگه نفهميدي كه چي بهت گفتم ؟گفتم بيا كمك كن وسايلي رو كه گذاشتم اون كنار بسته بندي كن. فرشته كه هنوز نميدانست علت اين اسباب كشي چيست و مبهوت داشت به اطراف نگاه ميكرد پرسيد: چرا اسباب كشي ميكنيم ؟كجا ميريم؟مگه چي شده با اين عجله ؟ ولي هيچ كس جواب سوالاتش را نداد تا اينكه مامان جون اومد جلو و گفت: براي بابات كاري پيش اومده و سريع بايد برن شهرستان و معلوم هم نيست كه چند وقت اونجا باشن.

فرشته همين كه خواست از مامانه جون سوال كنه كه :برن يا بريم مگه من نميرم ديد كه مامان جون از او دور شد و سوال فرشته بي جواب باقي ماند .فرشته سريع دست بكار شد و تمام وسايلي رو كه فتانه بهش گفته بود بسته بندي كنه را، بست تا سريع بره و وسايل خودش را جمع كنه؛ ولي وقتي رفت تو اتاق ديد كه تمام وسايل خواهر و برادش جمع شده اند ولي وسايل اون سرجاي خودشون هستن و همينه كه خواست وسايلش را جمع كند فتانه وارد اتاق شد و گفت: اينا روكه گذاشتم اينجا بسته بندي كن !تو اينجا ميموني!فقط ما ميريم !

فرشته خواست از فتانه سوال كنه ولي همين كه چهره فتانه رو ديد ترجيح داد حرفي نزنه و صبر كنه تا پدرش بياد منزل و ببينه پدر چه دستوري ميده .او نميتونست باور كنه كه قراره از پدرش جداش كنن. نميتونست باور كنه كه پدر كه هميشه بهش گفته بود تو همه دنياي مني اونو اينجا بذاره و براي مدت نامعلومي بره يه شهر ديگه. نه امكان نداره؟ بابا حتما" منو ميبره ؟ بابا ميدونه كه من به غير از او كسي رو ندارم . ضمنا" من كه اينجا كاري ندارم امتحان هايمم كه تمام شده پس چرا من را با خودشان نميبرند. امكان نداره فتانه دروغ ميگه. مگه من كار بدي كردم كه بايد تنبه بشم؟

ساعت چهار بعد ازظهر شد و يك كاميون جهت بارگيري وسايل داخل حياط منزل شدو كليه وسايل در عرض نيم ساعت روي ماشين زده شد و ماشين از خانه خارج شد و همزمان يك آژانس به در خانه آمد و فتانه و دخترش و پسرش نيز بعد از خداحافظي از همه خانه را ترك كردند.
فرشته كه هنوز منتظر پدرش بود به اتاقش رفت و گوشه اي از اتاق روبروي در نشست تا آمدن پدر را سريع متوجه شود و در همان جا نيز به خواب رفت.
صبح هراسان و نگران از خواب پريد و با عجله رفت تو اتاق پدرش كه ديد اتاق خالي است و با چشماني پر از اشك دويد تو آشپزخانه و ديد كه مامان جون مشغول آماده كردن صبحانه است و بهش گفت : بابا ديشب نيومد خونه؟
مامان جون همونطور كه سرش به كارهاش گرم بود گفت : نه بابات ديروز صبح رفت شهرستان و فتانه و خواهر و برادرت به خاطر جمع كردن اسباب و اثاثيه عصر رفتن.

فرشته داشت به دهان مامان جون نگاه ميكرد و ميديد كه دهانش هنوز باز و بسته ميشه ،گوئي هنوز داشت حرف ميزد ولي او ديگه هيچي نمي شنيد و احساس كرد پاهاش قدرت تحمل وزن بدن نحيفش رو ندارن و دم در آشپزخانه گوئي كمرش شكست و  با دو زانو روي زمين نشست و نگاهش روي لبان مامان جون خشك شده بود.  

                                     -----------------------------------------           ( ادامه دارد)    

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 9:26  توسط سبا | 
(ادامه داستان)

در راه برگشت فرشته آرام و بي صدا در خود اشك ريخت و لب به سخن باز نكرد. غرق در افكار خود بود. آيا مادري تا اين حد ميتواند بي احساس و سرد باشد كه براي ملاقات دخترش بعد از ۱۳ سال ، دو ساعت هم سر قرار دير حاضر شود و در طول ملاقات هم تمام مدت به ساعتش نگاه كند و زير لب مدام بگويد ديرم شده! خدايا ؛اينها چه موجوداتي هستند كه تو آفريدي ؟خدايا، قلبشون از سنگه؟ شايد حق با باباست كه اينقدر از اينها بدش ميِاد ؟ و هميشه ميگه اين رفتارها از اينا نو شده؟
مگه نه اينگه ميگويند آنچه گرانبهاست عشق است نه هديه ! پس چرا وقتي كه ميخواست هديه اي كه براي دخترش خريده بود را به او بدهد رو به پدر و مادرش كرد وگفت صلاح ميدانيد دفعه بعد كه آمد اينارو بهش بدم؟ اونم با اون ثروت؟ آيا اينقدر دل كندن از يك لباس چند توماني اونم درحالي كه قطعا" اندازه خودش نبود كه بتواند از آن استفاده كند سخت بود كه با اين حالت كادو را بدست دخترش داد كه گوئي جانش را بدست يه غريبه ميسپارد؟ هديه اي كه براي فرشته در حكم تنها يادگاري بود كه ميتوانست از سارا داشته باشد كه بوي دستهاي او را ميداد و ميتوانست جزو عزيزترين لباسهايش باشد.
خدايا ؛ اينها كه تمام مدت در اين ديد و بازديد كه ظاهرا" بعلت جدائي مادر و فرزندي بود حرف از نوه قاجار بودن خود ميزدند و پز ملك و املاكشان را ميدادند و در حال سرشماري داريئيهاي بابا بودن پس اين رفتار نشات گرفته از چيست ؟خدايا؛ آيا بايد باور كنم كه در وجود همهء مخلوقاتت از روح خود دميدي ؟ واي خدايا مگر ملاك انسانيت ،ملك و املاك و دارائي است؟ اصلا "امروز براي چه من اون جا بودم ؟ براي ديدن دختر ۱۳ ساله اش؟ براي ديدن نوه اولشان؟ براي دست نوازش فراموش شده ۱۳ ساله و براي جبران اين ۱۳ سال يا براي ...

در كنار همهء اين غصه ها فرشته كوچولو بايد زخم زبانهاي پدر را نيز در طول راه تحمل ميكرد. اي كاش حداقل پدر ميفهميد كه دخترش تحت اين شرايط به يه دست گرم و نوازشگر نياز دارد و اي كاش ميفهميد كه بايد مرهمي شود بر دل خسته و شكسته اش؛ ولي مگر سارا اين را درك كرده بود كه يك زن بود ،يك مادر بود كه حالا از يك مرد ،از پدرش توقع آن را داشته باشد .

فرشته آن شب نيز مثل خيلي شبهاي ديگر در زندگيش كه به مامني مطمئن نياز داشت ولي هرگز آنرا نيافته بود به رختخوابش رفت و در پناه بالشش كه در اين سالها تنها سنگ صبور و آشنا به اشكهاي پر از درد و رنج و غم  بي مادري اش بود، گريست . 

                               --------------------------------------------------             (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 16:9  توسط سبا | 
به راستي شادمان بسر بريم، آنان كه ما را دشمن دارند،دشمن ندارينم!فارغ از دشمن ميان آنان بسر بريم كه ما را دشمن دارند.

به راستي شادمان بسر بريم، بي ناخوشي ميان ناخوشان!بگذاريد فارغ از ناخوشي ميان ناخوشان بسر بريم.

 به راستي شادمان بسر بريم، فارغ از آز ميان آزمندان!بگذار فارغ از آز ميان آزمندان بسر بريم.

از پيروزي دشمني زايد ،چه مغلوب ،ناشاد است.آنكه پيروزی و شكست را واگذارده،خرسند و شادمان است.

آتشي چون هوس نيست. هيچ چيز چون دشمني مانع رهائي نيست.دردي چون اين تن نيست.شادي برتر از آرامش نيست.

گرسنگي بدترين ناخوشي هاست و عناصر تن بزرگترين بدي. اگر كس اين را داند ،اين نيروانا است كه برترين شادي است.

تندرستي بزرگترين هديه ها است و خرسندي بهترين ثروت و اعتماد بهترين خويشي ها و نيروانا بهترين شادي ها.

آنكه شيريني تنهائي  و آرامش را چشد ،از ترس و گناه رسته است و ذوق شيريني نوشيدن بنا بر قانون را دريابد.

ديدار گزيدگان نيك است و با آنان بسر بردن همواره شادي بخش است.اگر كس نادانان را نبيند به راستي شادمان است.

آنكه همراه نادانان گردد ،به راهي دراز رنجه گردد.همراهي نادانان چون همراهي دشمنان همواره دردناك است.همراهي فرزانگان مايه خوشي است چون ديدار خويشان.

اين چنين است كه بايد پي فرزانگان و هوشمندان و دانايان ،رنجبران ،خويشكاران و گزيدگان گرفت.چنان بايد پيروي چنين فرزانهء نيك كرد كه ماه راه ستارگان سپرد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:41  توسط سبا | 

 

 

درك زيبائي به حضور زشتي ميسر است،

و درك نيكي به حضور پليدي،

هستي به نيستي

و پريشاني به سادگي بدل شود.

فراز فرود را

و صدا سكوت را با خود دارد.

پيش و پس در پي و در تقابل با هم اند.

هم از اين رو،حكيم فرزانه به انجام هيچ

و تعليم بدون كلام همت گمارد.

او مالك همه چيز و يگانه با هر چيز است.

او موجد است، اما مالك نيست.

او زندگيش را پي مي اندازد،بي هيچ ادعا

و زياني نمي بيند، زيرا كه مدعي نيست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:15  توسط سبا | 
 متن زير را چند روزه پيش كه خودم پست اي كاش را نوشته بودم در وبلاگ دوست عزيزم نگار خواندم كه بسيار به دلم نشست و با اجازه نگار خواستم كه اونو در پست خودم هم بگذارم :  
 
وقتي که تنهاي تنها مي شوي ، وقتي که دوستانت ، آنها که نيازمند ياريشان هستي درست در حساسترين نقطه رهايت مي کنند .

وقتي در دست همانها که پشتوانه و پشتگرمي محسوبشان مي کردي خنجر مي بيني ، وقتي زير سنگي که به استواريش سوگند مي خوردي و تکيه گاهش مي شمردي ماري خفته مي بيني که در تکان حادثه از خواب جهيده است .

وقتي که امواج امتحان خاشاک دوستيهاي سطحي را مي روبد و لجن متعفن خودخواهي و منفعت طلبي را عريان مي سازد .

وقتي که هيچ تکيه گاهي برايت نمي ماند و هيچ دستي خالصانه به دوستي گشاده نمي گردد ، يک ملجاء و اميد و پناهگاه مي ماند که هيچ حادثه اي نمي تواند او را از تو بگيرد .

دوستي که در مقابل بديهاي تو خوبي مي آورد و بر زشتيهاي تو پرده اغماض مي افکند .

اگر بداني که محبت و اشتياق او به تو چقدر است بند بند تنت از هم مي گسلد .

حتما دانسته اي که او کيست .

پس چرا در انتها به او برسي ؟

از او آغاز کن .......

 

از ...سید مهدی شجاعی

 نگار جان بازم ازت ممنونم  خوش باشی عزیزم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:19  توسط سبا | 
    (ادامه داستان)

هنوز زنگ مدرسه زده نشده بود كه فرشته شال و كلاه كرده بود تا سريع به منزل بره و ببينه قرار ديدارشون چه روزيه.در راه داشت با خودش فكر ميكرد كه از مامان جون ميپرسم كه زنگ زد و براي چه روزي قرار گذاشتن ولي بعد باخودش گفت نه نمي پرسم اونوقت متوجه اشتياقم ميشن و ممكنه هرگز قرار ملاقاتي رو تنظيم نكنن ولي خوب آخرش چي اين حق هر دو ماست كه همديگر رو ببينيم ولي كي توي اين خونه به حق و حقوق ديگران اهميتي ميدهده و داده كه اين دفعه دومش باشه.

جالب بود روزگار بخوبي اين دخترك كوچولو رو آبديده كرده بود و نه رفتارش و نه طرز فكر كردنش شباهتي به هم سن و سالهاي خودش نداشت و به نظر خيلي عاقلتر مي آمد و اين حرفي بود كه حتي معلم و مدير مدرسه اش هم به پدرش و مامان جون هر وقت كه جلسه انجمن اولياء و مربيان بود، ميزدند و پدر هميشه با افتخار از اين موضوع ياد ميكرد كه خوب دختر خودمه ديگه و كلي به خود ميباليد.فرشته وقتي نزديك منزل بود تصميم خودش و گرفته بود و اصلا" نميخواست از كسي چيزي بپرسه چرا كه با صحبتهاي شب گذشته پدرش متوجه احساس پدر به خودش نیز شده بود و مطمئن بود كه اگر از كسي سوالي بپرسد حتما" به گوش پدرش ميرسيد و ناراحت ميشد و او كه عاشق پدر بود اصلا" نمي خواست و نميتوانست ناراحتي پدر را تحمل كند.

وقتي داشت ظرفهاي نهار را در آشپزخانه مي شست صداي صحبت فتانه و مامان جون و مادر بزرگ را داشت می شنيد كه حاكي از تماس نگرفتن مادر در آن روز بود. ميشنيد كه داشتن نظر ميدادن كه باز رفت تا هفت ساله ديگه فيلش ياده هندسون كنه و دوباره يادش بيفته كه بچه داره و سراغي از اون بگيره ؟آخه اينم شد مادر! اينقدر بي احساس و بي عاطفه! چطور طاقت مي ياره كه از بچه اش بي خبر باشه ندونه كه اصلا" زنده است يا مرده! والا ماهم يه مادريم اونم يه مادر؟ چطوري اسم خودش و مادر ميذاره؟حقشه كه فرشته تو صورتش تف بندازه .اگه اين كارو بكنه جواب محبتهاي پدرش و  ماها رو داده و معلوم ميشه كه به مادرش نكشيده و دختر بي عاطفه و نمك نشناسي نيست.فرشته كه قطرات اشك مثل باران از گوشه چشمان زيبا و نگرانش روي گونه كوچك اش كه بستري امن و هميشگي براي دردهاي دلش شده بودن،سرازير ميشد و سيلاب اشك جلو چشمانش پرده اي از مرواريد ساخته بود تا دنيا رو از پشت آن به  نظاره نشيند.ولي چرا بايد زمانه اينقدر دنياي كودكي او را متفاوت از ديگر كودكان ميكرد؟چه گناهي مرتكب شده بود كه ميبايستي اينقدر مراقب رفتارش باشد كه نكند به چوب مادرش بسوزد؟ولي مادرش مگر چگونه زني بوده ؟ مگر او هم يك زن با تمام احساسات لطيف و زنانه نبوده و نيست؟ مگر او كيست و چه كرده كه فرشته از آن بي خبر است ولي مدام بايد بار سنگين آن گناه را به دوش كشد؟ولي چرا او،چرا او بايد مجازات شود ؟قرار است او از زندگي چه درسي بگيرد ؟شايد هم قرار است او درسي هائي به ديگران بدهد تا طرح الهي شان را تكميل نمايند ولي اگر چنين است بارالها خودت صبرش ده تا توان به پايان رساندن مسئوليت سنگيني كه بر دوشش گذاشته اي را داشته باشد. 

به اتاق رفت تا براي امتحان فردا خود را آماده كند ولي هر چه سعي كرد تا خود را كنترل كند فايده اي نداشت گوئي ابرهاي چشمانش عزم جزم كرده بودند تا وقتي چشمان دخترك رمقي براي باريدن دارند ،ببارند و ببارند. فرشته در حالي كه سرش روي دفترچه اش بود ،اشك هايش از روي گونه هاي سفيد و گلگونش به روي دفترچه پر شده با جوهر مشكي سرازير ميشدند و آن بستر بكر و سفيد به يكباره به بستري سياه و تاريك مبدل ميشد و آن بستر تاريك فرشته را با خود به خواب برد.    

فرشته با صداي پدر كه گفت :بابا جون چرا اينجا خوابيدي؛ بيدار شد و تا از روي دفترچه اش سرش را بلند كرد كه به پدرش سلام كند كه پدر گفت :دفترت خراب شده همهء جوهر ها پس دادن  و كاملا" صورتتو سياه كردن  چرا دفترت را خيس كردي ؟فرشته كه دست و پاشو گم كرده بود كه نكنه پدر از گريه هاش باخبر بشه  سريع گفت: نه فكر كنم خوابم كه برده بوده باز دهانم باز بوده و آب دهانم دفتر را خيس كرده و آخه گرمم هست حتما" عرق هم كردم .پدر كه با جوابهاي دخترش كاملا" متقاعد شده بود گفت:خوب بلند شو برو يه آبي به صورتت بزن و بيا ميخوام باهات صحبت كنم .فرشه هم كه در خانه جزء اطاعت از امر پدر وديگران كاري نمي كرد بلند شد ورفت دستو صورتش را شست و برگشت.

پدر گفت :باباجون يه دقيقه پيش سارا زنگ زده بود و ميخواست ببينه تو كي وقت داري كه بيريم خونشون وتو رو ببينه؟آخه بهش گفتم امتحان نهائي داري و شايد بهتر باشه كه ديد و بازديد را بذاريم براي بعد ولي او خيلي اصرار كرد كه همين جمعه باشه و گفت بيشتر از دو ساعت وقتت گرفته نمي شه. حالا خودت براي جمعه عصر وقت داري ؟درس نمي خواي بخوني ؟ از درسات نيفتي؟

فرشته كه سرش پائين بود  آهسته گفت :نه درسهامو بلدم .

                          --------------------------------------------------------   (ادامه دارد)       







ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:9  توسط سبا | 
ادامه داستان

فرشته تمام مدت چشم به انتظار آمدن پدر به خانه بود تا زودتر موضوع آمدن مادرش به مدرسه و تلفن به منزل را با او در ميان بگذارند و بي نهايت مشتاق بود تا بداند آيا به او اجازه ميدهند كه مادرش را ببيند يا خير. خيلي دلش شور ميزد با خود فكر ميكرد اگر بابا اجازه نده چي؟من چكار كنم ؟اگه اجازه نده يعني مادر ديگه سراغ منو نميگيره ؟ آخه خودش هم به مادرش گفته بود كه ديگه براي ديدن من به مدرسه نيا.خوب اگر نميتوانست به خونش بره؟ اي واي نه حتي دلش نمي خواست به جواب منفي پدرش فكر كند.با خود ميگفت: نه حتما اجازه ميدهد ولي پس چرا اينقدر دلش شور ميزد چرا اينقدر بي قرار است و چشم انتظار.

شب كه بابا به منزل آمد؛ فرشته به رختخواب رفته بود ولي هنوز خواب به چشمهاي منتظرش راه پيدانكرده بود. وقتي صداي پدر را شنيد ،بي اختيار قلبش به شماره افتاد آرزو ميكرد: اي كاش موضوع را مامان جون به او بگويد نه عروس خانم(فتانه)! 

بعد مدتي صداي مامان جون رو شنيد كه وارد اتاق شد و بعد از سلام و احوالپرسي بعلت دير وقت بودن و خسته بودن پدر فرشته رفت سر اصل مطلب. اگر چه به خيال اينكه فرشته و برادر و خواهر كوچكش خواب هستند همگي آهسته صحبت ميكردند ولي فرشته كه سراپا گوش بود بيشتر صحبتهاي انها را شنيد.

مامان جون تمام اتفاقات در مدرسه را كه خود فرشته برايش بازگو كرده بود را براي پدر فرشته گفت و بعد موضوع تلفن مادر فرشته را به ميان كشيد. در تمام اين مدت پدر فرشته هيچ صحبتي نكرده بود و بعد از اينكه صداي مامان جون قطع شد صداي فتانه به گوش فرشته رسيد كه ميگفت :عجب! بالاخره احساس مادريش شكوفا شده! حالا كه بچه از آب و گل در آمده! حق يك مادر و فرزند است كه همديگر رو ببينند.من كه فكر ميكنم اگر يكبار همديگر رو ببينند فرشته دو به هوا بشه و به ضررشه. او كه اصلا" سراغي از مادرش نمي گيره؟ پس براي چي كسي رو كه هيچ احساسي نسبت بهش نداره ملاقات كنه و  هفته اي يكبار به خونش بره ؟رفتنش همانا و تو گوششو پر كردن همانا. اگه هفته اي يكبار بره پيشش؛ ديگه من و پدرش ميشيم براش لولو خرخره.

پدر كه تا اون لحظه ساكت بود گفت خود نمي ذارم تنها بره .بهش ميگم با خودم مييارمش و با خودم ميبرمش.دوست داره هم ميتونه بياد همين جا دخترشو ببينه . مجبورم اين دفعه رو قبول كنم اگه نذارم هم ديگر را ببينند بعدها كه فرشته بزرگتر شد مادرش بهش ميگه من خواستم ببينمت ولي پدرت نذاشت؟بخصوص كه فرشته از موضوع خبر داره و برگ برنده دست اونه ؟من اونا رو ميشناسم مخصوصا" كاري كردن كه فرشته از موضوع با خبر باشه و  از اين براي بعدها استفاده كنن.وحشتم از اينه كه آخرش فرشته رو ازم بگيرن.فردا نمي رم سر كار تا باهاش صحبت كنم و بيينم براي چي سرو كله اش پيدا شده؟

فرشته از خوشحالي خوابش نميبرد .براي او مهم نبود كه در حضور ديگران مادر را ببيند يا در خلوت.او فقط تشنهء آغوشه او بود تا مرهمي شود بر زخمهاي قلب شكسته اش؛او فقط تشنهء گرفتن دستان او در دستهاي خسته از شكنجه هاي روزگار بود.او مشتاق تر از اين بود كه اصلا" حرفهاي ديگران او را آزار دهد.براي يك لحظه با خود فكر كرد فتانه چقدر كوته فكر است كه سكوتش را دليلي بر بي ميلي براي بوئيدن مادر ميداند و چقدر پدر خودخواه است، بعلت دل نبستن به مادرم ،بايد از ديندش محرومم كند.ولي بعد از يك لحظه تمام اين افكار جاي خود را با فكر شيرين " ملاقات مادر" عوض كردند و فرشته را به خوابي عميق و آرامش بخش فرو بردند. 

صبح فرشته با انرژي فوق العاده اي از خواب بيدار شد. احساس مي كرد زندگي به رويش لبخند ميزند.به آهستگي مشغول آماده شدن براي رفتن به مدرسه بود،داشت خدا خدا ميكرد كه قبل از رفتنش مادر زنگ ميزد و به جاي تا عصر انتظار كشيدن همين حالا متوجه ميشد چه روزي مادرش را ملاقات ميكند.    

                                          --------------------------------------------              (ادامه دارد)         

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:10  توسط سبا | 

   

ايمان  بدون عشق شما را متعصب ،  

وظيفه بدون عشق شما را بد خلق،

نظم  بدون عشق شما را فضل فروش،

قدرت بدون عشق شما را خشن،

عدالت بدون عشق شما را سخت و

زندگي بدون عشق شما را بيمار مي كند. Sick 

 

 


بهانه جونم اينم به خاطر اينكه خودم پيشي صدات ميكنم و يك بار كه اسمتو صدا كردم باتعجب بهم گفتي چرا پيشي ديگه صدام نميكنيKitty 1 آرزو ميكنم هميشه خونه دلت شاد و بهاري باشه و هرگز غم پائيز به اون راه پيدا نكنه. اينم به خاطر تو ابی

مريم جان اينم  به مناسبت برگشت شما

مريم عزيزم آپ "خدا" تو ديدم ولي اصلا" نميتونم لينكتو باز كنم و از همين جا باهات صحبت ميكنم :

۱)اولا" يك اتفاق خارق العاده اينكه من اول شدم (البته احتمالا" به خاطر مشكل لينك شدن است)به خودم اميدواري ميدم .

۲)در خصوص فكري كه آزارت ميده ؛ نظرم هر يك از ما در اين زندگيمون كارماهائي داريم كه نشات گرفته از زندگي هاي گذشته ماست و اين همه تفاوت نه به خاطر رحيم نبودن آن يگانه است و خواست طبيعت رنج نيست بلكه علت در سطح كيهاني است كه مشكل در كارماست (عكس العمل اعمال و رفتار ماست)و اگر زندگي هاي مخلوقات را از اين ديد بررسي كنيم نه بي عدالتي است كه عين عدالت است.پس تو حتما" پاداش اعمال نيك خود را دريافت ميكني.انشاالله هميشه شاد و خوش باشي.  

شروين عزيزم فكر كنم اينو بدت نياد گوش كني گوش كن






+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:0  توسط سبا | 
 
در زندگي تنها يك وظيفه وجود دارد

وآن وظيفه شادي است.

شادي دليل بودنمان در ايجاست

اما همهء وظايفمان،

قوانين اخلاقي و مقررات ما را شاد نمي سازند،

و از اين روست كه ما به ندرت يكديگر را شاد ميگردانيم.

اگر انسان براي خوب بودن زنده است

فقط ميتواند هنگام شادي چنين باشد،

هنگامي كه او در هماهنگي با خويشتن است،

و به كلامي ديگر ، هنگامي كه او عشق مي ورزد،

اين تنها درس است ، تنها درس در جهان

درسي كه عيسي آموخت ،درسي كه بودا آموخت،و هگل نيز.

براي هر يك از ما، مهمترين چيز در جهان هستي دروني ماست.

روح،

توان عشق ورزيدن،

چه تفاوت ميان شيريني و نان خشك

جامهءجواهر نگار يا ژنده،

و جهاني كه در خلوص با روح چرخ ميزند

چه نيكو خواهد بود،آنگاه كه در نظمي نيكوست. 

  Someone Smile Today 





+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:2  توسط سبا | 
اي كاش، اي كاش آشيانه اي در كوير داشتم تا بر خاكش اشك ميريختم بي آنكه نامحرمي بر اشك غم من جشن بگيرد و آنقدر فرياد ميزدم بي آنكه نگران شنيدن صدايم از شكست سكوتش باشم.

اي كاش، اي كاش خنجري داشتم تا ميتوانستم نقاب از چهره آدما بردارم و واقعيت را نظاره گر باشم . 

اي كاش ،اي كاش اينقدر ساده لوح نبودم كه  تهمت گنه كار بودن رو به دوش بكشم ؛كه گنه كارم و گنهم ساده لوحي است.

اي كاش، اي كاش ميشد زندگي را با غريبه ها تقسيم نكرد.

اي كاش، اي كاش ميشد گوش به حرفهاي دشمنان نسپرد و

اي كاش ،اي كاش مي شد كسي اين افكار شوم و سياه از غم نارفيقي رو از من ميدزديد تا شايد ،دمي فقط دمي آسوده مي آرميدم.

اي كاش، اي كاش روزگار اينقدر بخيل نبود تا با شنيدن صداي خنده هام تخم اندوه  رو تو چهرم نميپاشيد.

اي كاش، اي كاش اگه مقدر شده تا هنوز نفسي قسمت من باشه ، با درد ... همراه نباشه.

اي كاش،اي كاش زندگي براي لحظه اي هم كه شده به عقب بر ميگشت تا ميشد همه چي رو با قلمي سپيد بر دفتر روزگار مي نگاشتم .

اي كاش ، اي كاش و هزاران اي كاش ديگر...

بارالها توانم ده تا بتوانم زير شكنجه حلقه زندگي پر آشوب كمر راست دارم.آمين      

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 14:53  توسط سبا |